تبليغاتX
آرامش پس از سکوت تنهایی من

آرامش پس از سکوت تنهایی من

یه مامان درسخون .... عاشق پسر گلش ...

خدا رو شکر این ایام نوروز تموم شد و همه وبلاگها به روز شد ؛ آخه کلا همتون توی خونه که وقت ندارین ، ماشالله از محل کار همه وبلاگها و فیسبوکها به روز میشه ...

عجب عید باحالی داشتیم ما امسال ... شب عید عمو پورنگ و امیرمحمدش با چندتا گروه کنسرت اومده بودن و سفارت محترم بالاخره در کیسه رو شل کرده بود و یه جشن بزرگ مجانی گرفته بود ... اینقدر این پارسا و آرتا  روی صندلی بالا و پایین پریدن که عمو پورنگ گفت : دلم برای این بچه ها میسوزه که نیم ساعته مثل یویو بالا پایین میپرن .... خلاصه از حق نگذریم جشن واقعا باحالی بود .

روز اول عید که با اجازتون به ما مرخصی ندادن و گفتن خیلی لطف کنیم ساعت 12 ظهر میتونید برید (ساعت 1:15 به وقت اینجا عید بود) ... با چه بدو بدویی اومدم خونه حالا بگرد دنبال پارسا ، میبینم 10 دقیقه بعد از من با حوله از استخر اومده ...  به زور کردمش تو حموم و خلاصه من و پارسا با هم دیگه سال رو تحویل کردیم .... بعد هم زنگ زدیم خونه مامان اینا و کلی شلوغ بازی در آوردیم و اونها رو به شور و حال آوردیم .... بعد گفتیم چیکار کنیم چیکار نکنیم .... رفتیم برج KL  هیچ خبری نبود و خسته و کوفته برگشتیم ...

روز سوم عید کنسرت کامران هومن و آرش و ربکا بود .. با اجازتون آرا گیرا کردیم و رفتیم ...همون جلوی سن که دیدین همه دستاشون درازه به سوی خواننده ها ، ما اونجا بودیم دقیقا و پارسا و آرتا اونطرف میله ها ... و تنها کسایی که میتونستن جلوی سن با خواننده ها دست بدن این 2 تا بچه بودن .. و هر دفعه میومدن طرف ما پارسا دستشو دراز میکرد و خلاصه متبرک میشد !!! مامان پارسا هم اینقدر بالا و پایین پرید که بعد از کنسرت تا خونه دولا دولا راه میرفت و هنوز زانوم درد میکنه !!!! بی نهایتتتتت خوش گذشت .... چای همتونو پر کردم یه تنه ....

دیگه متاسفانه واسه کنسرت اندی که این همه ساله عاشقشم جیب مبارک خالی شده بود و محبور شدیم فقط محل کنسرت که روبروی خونمون بود رو از پنجره ببینیم و افسوس بخوریم ....

8 عید که خواهر مکرمه وارد کوالالامپور شدن ... میگم معظمه مکرمه واسه اینکه واقعا احساس میکنم تو بیمارستان یکی از ماها اشتباهی شده چون به هیچ عنوان علایق و خصوصیتهامون شبیه هم نیست و ایشون به یک حاج خانوم بیشتر شباهت دارن تا یک دختر 23 ساله  خدا بخیر کنه تا آخری که اینجاست افسردگی نگیرم !!!!!! 

روز تولد آقا پارسا هم 12 فروردین رفتیم پارک آبی و حسابی خوش گذشت و کلی پارسا خان انواع مختلف آب بازی کردن ... 

کلا سال خوبی رو شروع کردیم و امیدواریم برای همه شما دوستای خوبمون هم پر از شادی و سلامتی باشه 

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 19:14 توسط مامان پارسا| |


سال نو مي شود.زمين نفسي دوباره مي كشد.برگ ها به رنگ در مي آيند و گل ها لبخند مي زند و پرنده هاي خسته بر مي گردند و دراين رويش سبز دوباره...من...تو...ما...كجا ايستاده اييم.سهم ما چيست؟..نقش ما چيست؟...پيوند ما در دوباره شدن با كيست؟...زمين سلامت مي كنيم و ابرها درودتان باد و ...

                                  

                     سال نو بر همه شما دوستان عزیزم مبارك ...

      Image Hosting by PictureTrail.com
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت 10:47 توسط مامان پارسا| |

امروز با یکی از نزدیکان صحبت میکردم و داشتم آمار دوست و آشنا رو ازش میگرفتم ....

فلانی 2 ساله عروسی کرده و ماشین که آقا از اول داشته و الان هم خونه خریدن ...

شوهر فلانی برای سومین بار در طول یک سال داره خانم رو میبره سفر خارج از کشور....

خانم فلانی ایتقدر از داماد مهندسش تعریف میکنه که نگو ...

دختر بی ریخت همسایه پریروز عروسیش بود بیا ببین چه شوهری کرده .... 

بعد که این حرفا تموم شد و از احوال من پرسید .... بهش گفتم : همه چی آرومه .... من چقدر خوشبختم گفت : بچت خوبه ؟ .... اره خوبه خدا رو شکر....

بهونه نمیگیره ؟.......... نه نمیگیره خدا رو شکر....

محل کارت خوبه ؟ ...... اره خوبه خدا رو شکر....

خرج و اینا مشکلی نداری؟....... نه خدا رو شکر ....

 در اخر چیزی میخوای برات بفرستم ؟........ منم گفتم : اره بی زحمت یک مقدار اسپند و یه اسپند دود کن برام بفرست ... میترسم چشم بخورم از بس همه جی آرومه و چیزی کم ندارم .... 

 بنده خدا تو بزرگترین چیزی که کم داری عقله .... تو عقل نداری ... نمیفهمی ... وگرنه نه ماشینی داری نه خونه ای نه شوهری ، کجات خوشبخته ؟؟؟؟؟

 و باز هم صدای خنده های من که تو گوشی مثل همیشه میپیچید و باز هم از بی عقلی خودم لذت بردم شاید چیزهایی که برای من معنی ارامش و خوشبختی میده با چیزهایی که برای خیلی ها ارامش و خوشبختی میاره فرق کنه .... ولی مهم اینه که هر دو خوشبختیم ولی در دو معنای متفاوت .

نوشته شده در شنبه بیستم اسفند 1390ساعت 21:1 توسط مامان پارسا| |

بعد از یک تاخیر بلند مدت سلام 

روزهای ما طبق یک روال نرمال و خوب داره میگذره و شاید دارم طعم آرامشی رو که مدتها دنبالش بودم ، در نهایت لذت میچشم ...

پارسا این روزها بی نهایت وابسته من شده ... طوری که حتی وقتی از یک اتاق به اتاق دیگه میرم دنبالم راه میاد ... مدرسه میرم تا وقتی بیام خونه شاید بالای 10 بار به بهانه های مختلف زنگ میزنه ... مخصوصا از وقتی اتفاق دزدی کیف افتاده همش نگرانه و میترسه ...

یه مقدار بهش حق میدم ، چون هم تنهاست و هم حوصلش سر میره ولی دلم نمیخواد یه بچه لوس مامانی بشه ... اگه نظری در این مورد داشتین و راه حلی خوشحال میشم بهم بگین ...

چند روز پیش تو مدرسه یه بچه کلاس پنجمی هولش داده بود و درست کنار چشمش و بینی اش زخمی شده بود ... وقتی دیدم گفتم فردا زنگ میزنم مدیرتون ببینم اونجا چه خبره ...   پارسا میگفت : مامانی جدی جدی زنگ میزنی ؟ گفتم آره پس چی ، باید بفهمن تو این مدرسه مسئولیت دارن !!!! پارسا با یه حالت غرور : مامانی دمت گرممممممم ....  خلاصه ما هم زنگ زدیم و حسابی از خجالت مدیرشون در اومدیم .... طوری که آقای مدیر ساعت تفریح میره پایین و جویای احوال پارسا میشه   هنوز مامان پارسا رو نشناخته ....

خدا رو شکر تو این مدت پارسا خوب خودشو با محیط وفق داده و اصلا بهونه ایران و پدر و ... رو نگرفته ... تازه میگم تابستون برو ایران ، میگه با تو میرم ، تو نیای منم نمیرم    ما هم سرمست از این صددرصد حس مالکیت     تازه بچمون میگه مامان من دیگه ایران برو نیستم ها ،   میخوام برم امریکا ...  

پیش خودم میگم این بچه با 9 سال سن فهمید دیگه اونجا جای موندن نیست حالا ما با این سن هنوز بگن برگرد برمیگردیم  



نوشته شده در چهارشنبه سوم اسفند 1390ساعت 4:6 توسط مامان پارسا| |

دیروز بعد از اینکه پول کلاس شاگرد خصوصی رو گرفتیم ، خوشحال و خندان دست در دست پارسا راهی خرید شدیم ...shopping.gif : 49 par 28 pixels. داشتیم نقشه میکشیدیم که چه بخریم و چه نخریم ، هنوز 5 دقیقه از درب منزل مبارکمان دور نشده بودیم که دیدیم یک موتوری فلان فلان شده باسرعت از کنار ما رد شد و کیف ما را قاپید .....mcsmiley4.gif : 69 par 39 pixels.

ما هم که سریع به یاد آوردیم چه پول هنگفت و چه موبایل گرانبهایی در کیفمان است ، ترجیج دادیم کیف را ول نکنیم .... fightoputer.gif : 60 par 25 pixels.جای شما در این صحنه اکشن خالی که ببینید یک موتوری در حال حرکت با یک سر کیف و یک خانم باشخصیت با سر دیگر کیف کشان کشان روی زمین و یک بچه در حال گریه و مامان مامان و دویدن به دنبال هر دوی اینها !!!! dontgosmiley.gif : 59 par 32 pixels.

خلاصه جایتان خالی که پیروز این میدان بنده بودم و کیف پاره پوره را به چنگ و دندان با تمام محتویات داخلش از دست دزد بدجنس ربودم ....  

ملتی که شاهد ماجرا بودند با دهان باز که این موجود زن نما دیگر کیست برای تشخیص هویت به دور ما و پارسای گریان حلقه زدند !! تازه دیدیم چه بر سر دست و پای ما آمده ! خونی و مالی و خاکی با لباس پاره ما را به گوشه ای بردند و تازه با دیدن سر و وضعمان خودمان به عمق فاجعه پی بردیم !sorrowsmiley1.gif : 44 par 30 pixels.

ولی خدا را هزار مرتبه شکر که بعد از چک کردن دکتر بلای خاصی سر ما نیامده بود و هم اینکه کیفمان با اینکه دیگر شکل کیف نبود ولی محتویاتش سالم بود !

خدا رو شکر هم من و هم پارسا سالم هستیم ... این هم تصویر کیف آش و لاش بنده !

الان هم با یک دست و پای باند پیچی از روی تخت خانه برایتان مینویسم !!!! countsheep.gif : 56 par 38 pixels.

             Image Hosting by PictureTrail.com

نوشته شده در یکشنبه دوم بهمن 1390ساعت 7:46 توسط مامان پارسا| |

خیلی طولانی شد نه ؟؟؟!!!

وای بچه داری بد دردیه ها ، نونمون کم بود آبمون کم بود داشتیم زندگیمونو میکردیما ، هی الکی لوس کردیم خودمونو گفتیم بچم بچم ... شما هم هی نشستین دعا کردین حالا بیا ... یکیتون پاشه بیاد کمک دیگه !!! 

بگذریم که کلا روزگار خوش است و ما فعلا بر خر مراد سواریم ! (کی به ما جفتک بزنه و ما رو چپه کنه نمیدونم )

باز دوباره به لطف خدا توی یه مدرسه معروف اینترنشنال بعد از یک مصاحبه سنگین 2 ساعته با یک حقوق کارگری استخدام شدم ! Emoticon قابل توجه کلیه علاقه مندان به تحصیل بچه هاشون در مدرسه اینترنشنال اینکه شهریه این مدرسه برای مثلا سال سوم ابتدایی سالی 11 میلیون هست !!!! و قابل توجه تر اینکه بسیاری از ایرانیان عزیز نه یکی نه دوتا بلکه دو سه تا بچه هاشون دارن این مدرسه درس میخونن و من واقعا در عجبم که درآمد سالیانه پدر عزیزتر از جان این فرزندان سالی چند است ؟؟؟؟

ولی کلا دلم برای پدر و مادرهای بسیاریشون میسوزه ... بجه هایی بی نهایت پررو و بی ادب و بسیار دنبال اهداف دیگر به غیر از درس ....  تو کلاس اول دبیرستانی که من بیشتر از 6-7 کشور دانش آموز دارم ، بی ادب ترین و وقیح ترینشون ایرانی ها اعم از پسر و دختر هستن !!!! الفاظی به کار میبرن و حرفهایی میزنن که من فقط ترجیح میدم که فکر کنن کر هستم !

نمیدونم بچه هایی که مثلا تو محیط پاستوریزه دختر پسر جدای ایران پرورش پیدا کردن ، الان چرا وضعشون اینه و مثلا شاگرد کره ای یا چینی که از اول مهدکودک توی محیط فساد!!!! بزرگ شدن چرا اینقدر مسائل براشون ساده و حل شده هست !!!؟؟؟؟

به هر حال این هم از اوضاع و احوال و روزگار کنونی ما .... از وضع درس خودم نپرسین که بسیار عقب هست ، فکر کنم دکترا را در لب گور بگیریم !!!!

نوشته شده در سه شنبه بیستم دی 1390ساعت 14:14 توسط مامان پارسا| |

دست خودت نیست ، زن که باشی 

گاهی دوست داری

تکیه بدهی ، پناه ببری ، ضعیف باشی 

دست خودت نیست ، زن که باشی 

گهگاه حریصانه بو میکنی دستهایت را ، ... شاید عطر تلخ و گس مردانه اش 

لابلای انگشتانت باقی مانده باشد !

دست خودت نیست ، زن که باشی 

گاهی رهایش میکنی و پشت سرش آب میریزی 

و قناعت میکنی به رویای حضورش 

به این امید که او خوشبخت باشد 

دست خودت نیست ، زن که باشی 

همه ی دیوانگی های عالم را بلدی 

من زنم 

نگاه به صدا و بدن ظریفم نکن 

اگر بخواهم 

تمام هویت مردانه ات را به آتش خواهم کشید ...

نوشته شده در شنبه دوازدهم آذر 1390ساعت 12:38 توسط مامان پارسا| |

گفتم بد نباشه چند تا عکس از پارسا ببینین ... 

- پارسا دیروز داره با دوست کره ایم میره استخر ، میگه مامان من خوب میبینمش که ، چیکار کنم ؟ گفتم مامان جان قرار نیست کاری کنی ، شنا کن !!!!!!!!!!!!!!


Image Hosting by PictureTrail.com Image Hosting by PictureTrail.com Image Hosting by PictureTrail.com
نوشته شده در یکشنبه ششم آذر 1390ساعت 20:47 توسط مامان پارسا| |

میگم آه و ناله هم عالمی داره ها ... آدم هی بیاد شکوه و گلایه کنه هم خوبه ، لااقل سوژه هست واسه نوشتن .... از وقتی پارسا اومده دیگه بهانه هم نداریم بیایم اینجا یه ذره اشک ملت رو در بیاریم ...!!!! 

خدا رو شکر همه جی آرومه و احساس میکنم دیگه تو خوشبختی دارم ملق میزنم ....Smiley احساس میکنم الان دیگه دنیا شده بهشت من ... خدایا شکرت ، همش برای همه دعا میکنم که دلشون به هرچی میخواد برسه .. مثل من ....

از پارسا هم بگم .. اصلا نگرانش نباشین ... خوشحال و سرخوش و شاد ... تمام ساختمون 38 طبقه ما اعم از خارجی و ایرانی هم باهاش دوستن و با آقا سلام و علیک دارن ...

راه به راه هم سوتی میده ....

رفته با دوستم تو استخر ... دو تا خانم دیده که بله با مایو دو تیکه دارن شنا میکنن .... برگشته گفته اهههه شما ایرانی هستین ؟ پس چرا این شکلی؟؟؟؟؟ ..... خلاصه که هنوز با محیط استخر زیاد بچم نتونسته خودشو وفق بده ... وگرنه با مسائل دیگه قشنگگگگگ وفق داده شده ..!!!Smiley

دیروز اومده میگه : عاشقتم به زیان چینی چی میشه ؟؟؟؟؟ Smiley گفتم عزیزم شما به همون انگلیش بگو طرف میفهمه غصه نخور !!!! 

خلاصه که فیلمی داریم باهاش ... هی هم ورد زبونش افتاده " به قمبر بنی هاشم " هی میگم بابا قمبر نیست قمره ، تو مغزش نمیره که نمیره !!

دیدم زندگیم داره یکنواخت میشه گفتم شروع کنم باز دست به یه کار گنده دیگه زدن ... خیلی گنده .... نمیدونم موفق میشم یا نه !!!!  پارسا میگه شب احیا بهترین شبه واسه دعا کردن ، واستا تا اون شب واست دعا کنم که کارت درست شه !!!!

آروم و قرار ندارم من ، مملکته داریم ؟؟؟؟


نوشته شده در جمعه بیستم آبان 1390ساعت 17:34 توسط مامان پارسا| |

سلام و صد سلام به دوستای گلم ....  

من یه عذرخواهی به همتون بدهکارم که اینقدر دیر اومدم... باورتون نمیشه چقدر مادربودن سخته !!!!     

صبح 6 صبح باید پاشم پارسا رو بیدار کنم و صبحونه بدم و راهی مدرسه کنم ... روزهای اول که یعنی دیگه پارسا داشت لباسهاشو میپوشید من چشمام از خواب میرفت دیگه !!!  خلاصه منی که 3 صبح میخوابیدم تا لنگ ظهر، الان دیگه ساعت 11 شب جنازه ام صبح هم ساعت 6 بیدار !!!!

قدم پارسای گلم اینقدر خوب بود که با اومدنش یه کار خوب هم پیدا کردم و دو سه روز بعد از اومدن بابا و پارسا مشغول به کار شدم .... امروز  هم بابای طفلکم که این یک ماه فقط آشپزی میکرد و خرید ، داره میره ... خدا بخیر کنه که چطور من میخوام غذا درست کردن رو هم به برنامه روزانه ام اضافه کنم !!!! 

یعنی همش مثل یک تراکتور دارم میدووم ...  کار ، پارسا ، تکالیف پارسا .. آها تازه دیکته پارسا هم یه سوژه جداست ! روزهای اول تا میومدم خونه باید دیکته هم میگفتم ، بعد به پارسا گفتم مامان جان شما تا من بیام دیکته رو از رو کتاب بنویس بعد من صحیح میکنم ! خلاصه دیکته گفتن هم کنسل شد ....  

دانشگاه و استاد خودم که گیر بهم میده هر هفته واسش کار آماده کنم و ببرم هم به یه طرف ...    تازه اون دیدن داره که وقتی میری خونه میبینی فلان چیز تو خونه نیست و باید بری بخری !!!! 

اینجاست که به این نتیجه رسیدم که یه آگهی بزنم با این مضمون :

"به یک عدد همسر خوب و خوش تیپ و تحصیل کرده ، با دست پخت عالی ، جهت امور منزل و نظافت نیازمندیم ! " 

به یابنده یه مژدگانی هم میدیم ! 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390ساعت 6:48 توسط مامان پارسا| |

Design By : Night Melody